دیوارها کلید نمی خواهند --- هادی نژادهاشمی
آبستن اشعاری که بر قلم جاری نشد::ه.مبهوت::
لینک دوستان

 

(( مردی که جیبهای کتش پر ستاره بود)) منتشر شد!

 

 

ک

این کتاب را می توانید از :

مشهد خیابان جنت بین جنت 6و8 انتشارات شاملو 05112230857

نمایشگاه کتاب تهران شبستان سالن 3 راهرو 20 غرفه 21 نشر شاملو

سبزوار : میدان سه گوش کتابفروشی اندیشه سبز آقای یاسینی

سبزوار : روبروی خوابگاه الزهرا نرسیده به شهر بازی کتاب فروشی کارن

سبزوار: نمایشگاه بزرگ کتاب فرهنگسرای آفتاب

تهیه فرمایید!

شماره تماس با بنده جهت پست کتاب: 09157276126

 

دو غزل از این کتاب:

دارند حرف پشت سرم درمی‌آورند
بی‌تو برای [عاطفه] مادر می‌‌آورند
از بعد رفتنت سَرِ بازی کلاغها
انگشت‌های عشق تو را [پَر] می‌آورند
پیراهن سپید تو را لکه‌های ابر
در باد تکه تکه و پرپر می‌آورند
رفتی بدون اینکه بپرسی تو از خودت
این روزها چه بر سرم آخر می‌آورند
این روزها که نام تو را کوچه‌های شهر
دائم کنار یک کس دیگر می‌آورند
دارم کلافه می‌شوم از زندگانی‌ام
از چشمها که حوصله را سرمی‌آورند
هر شب از انتهای تو در خواب‌های من
هی دسته دسته نعش کبوتر می‌آورند
تو نیستی و خاله زنک‌های پشت در
بی‌تو برای [عاطفه] مادر می‌آورند


....................


می‌شوم بی‌قرار خشک و ترت رعشه‌ای روی نرم پاییزت
مثل برق ستاره‌ی سحری توی چشمان سبزِ تب/ریزت
پیچش صورتیِ روسریت با نگاه پریده‌ام وَر رفت
ماه خم شد شبیه قامت من پیش احساس تُردُ و لبریزت
آمدم تا پرنده‌ات بشوم یک پرنده کمی پریشان‌تر
لای موهای لَخت و باکره‌ات لای رنگ شرابی هیزت
باد می‌آید از نواحی دور تا گس ریسه‌های مهتابت
تا تب خوشتراشیِ بدنت زیر شرم  و مجاب پرهیزت
گیجی‌‌ات را به باورم بِـ سِپار بگذر از کومه‌های تردیدت
دست را حلقه کن به گردن من در تبِ اینچنین دل‌انگیزت
پا به پایم بیا که گُم بشویم توی این جاده‌های نامحدود
رد شو از این کلیشه‌های غلط، ترس‌های ضعیف و ناچیزت
رعد و برقی مهیب صاعقه‌ای! لحظه‌ای هم ظهور باران باش
تا ببینی چقدر پنجره هست عابر قطره قطره‌ی ریزت

 

 

 

[ ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ هادی نژادهاشمی (ه.مبهوت) ]

اینجا همیشه عشق دروغی مجلل است

مثل شیوع قهوه ای چشمهای تو

یا مثل روزهای به ظاهر نجیب و خوب

در پرسه های ممتد مشتی پیاده رو

تا کز کنی دوباره درون کتابها

با یأس های فلسفی ِ بود یا نبود

در اغتشاش قافیه و پلکهای خیس

تا قرصهای خواب ، دونخ کنت ، سرفه ، دود

وقتی نگاهها همه یک جور دیگرند

با تو که روی پای خودت مرد می شوی

با تو که قفلهای بدون ِ کلید را

در دستهای ِ بسته ی خود درد می شوی

هی تیر می کشی بدنت را به روی تخت

وقتی که شهر یکسره در چنگ گرگهاست

یا آنزمان که سرنخ آینده ِ همه

در دستهای حیله ی آدم بزرگهاست

شبها به دردهای دلت گوش می دهی

با پوزخند مسخره ی ناتوانی ات

بر روی بالشی که تو را خیس میشود

در شعر های ناقص بی همزبانی ات

اینجا که دوستها همه باتو صمیمی اند

مانند مهربان شدن خاله خرسها

یا مثل دستهای به سمتت رها شده

از آستین مندرس ِ خرده حرصها

 

----------------------------------------------------

(2)

 

(برخیز تا پروانه ها از خواب برخیزند) #

رستم ، سیاووش ، آرش و  سهراب برخیزند

در کشور کیخسرو و جمشید و کیکاووس!

آهنگران ِ پاک در مهتاب  برخیزند

دستی بکش بر زخمهای کهنه ی این خاک

تا ، بی نهایت ، غنچه ی شاداب برخیزند

جاری شو در بطن زمین مرده ی خاموش

تا صد هزاران چشمه و تالاب برخیزند

دف را بگردان مولوی را رقص صوفی کن!

تا زاهدان از حیله ی محراب برخیزند

شعری بگو شاعر که با  مصراع هر بیتش

نیلوفران خفته در مرداب برخیزند

ای از تبار حافظ و فردوسی و سعدی

حرفی بزن   تا عاشقان بی تاب برخیزند

این مردمان ِ در طلسم ِ دیو افتاده

از سرنوشت ِ تا کمر در آب برخیزند

پیغمبری با معجزات ِ واژه ها وقتی_

قدیسه های ِ عشق از این خواب برخیزند!!

 

 

----------------------------------

 #پانته ا صفایی

[ ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ هادی نژادهاشمی (ه.مبهوت) ]

زیر پای ِ دلِ تو خالی شد خواند مردی تو را به سویِ خودش

 

 

عقل گفتت: نرو،

                   ولی عشقت!

                                    می برد تا  هزار تویِ خودش

 

 

 

قطره ای شد غریبی یِ حست کنج چشمت دوباره تیر کشید!!

 

 

واژه بارید زیر مژگانت -

                         [ دختری باز شد هوویِ خودش ]!!!

 

 

تا به تا،هی قدم زدی تا مرد،

                                     .. می رود روی ابرها بدنت!

 

 

می کند اقتدا به چشمانت ،مرد آشفته در وضوی خودش

 

 

بوسه ای می شوی به دستانش -

                                 می فشاری به سینه طعم مرا

 

 

زیرورومی شوی غمم را تو

                                   ....بغض من مُرد در گلویِ خودش

 

 

ریملت می خورد به هم در اشک، می نشیند تو را به باورِ من

 

 

بوسه بر باد می زند اشکم ، ناگهان توی ِ های و هوی خودش

 

 

من همان جوجه اُردک زشتم،که در آغوش برکه ی ِ غزلت

 

 

قد کشیدو!

            بزرگتر شد تا،

                             لحظه ای بعد...در تو!

                                                               قوی ِ

                                                                     خودش!

 

[ ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ هادی نژادهاشمی (ه.مبهوت) ]

این چشم‌ها همیشه تو را کم می‌آورند

وقتی قرار نیست که از خواب بپرند:
حس رسوب در قفس اینجا همیشگی است
اینجا کلاغها همه مشتی کبوترند
گلها، ستاره‌ها و درختان توی باغ
حتی یواش نام تو را هم نمی‌برند
افتادنم به پای تو دیگر بعید نیست
حالا که کفش‌های تو بی‌من مسافرند
بغضی گرفته راه گلو را و شعرهام
دارند پشت پای تو هی خاک می‌خورند
دارم عبور پرت تو را درد می‌کشم
وقتی همه به معجزه انگار کافرند
خالی شدم بدون تو خالی‌تر از حباب
یک دسته باد نعش مرا خانه می‌برند

[ ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ هادی نژادهاشمی (ه.مبهوت) ]

 

 

یک نفر باز می‌دود خود را توی بن بست ساعت الان
پشت سیگار و چای جوشیده، پشت سر دردهای بعد از آن
(بوف کوری) که روی یک شاخه (صادق) قصه‌های تلخش بود
پیچکی ریشه کرده در خاک تنگ و نمناک و سرد یک گلدان
روی میزش نوشته‌ای ناقص زیر خودکار هی ورق می‌خورد
پرده‌ای پشت شیشه می‌لرزید در نفس‌های اول آبان
دردها را نمی‌توان (قی) کرد (سورچی) هم نمی‌شود باشی
گوش اسبی (چخوف) نه دیگر نیست در نگاه همیشه سرگردان
راز تنها قدم زدن در این ازدحام غریب آدمها...
می‌کشد قصه‌های مردم را زیر سنگین برف و یخ‌بندان
خلقت مرد و زن چه سودی داشت پشت محدوده‌ها و فاصله‌ها
(خط قرمز) چه قدر بی‌معنی است این همیشه تناقض پنهان
بوی جنس مخالفی آنجا پشت دیوارهای تنهاییت
می‌چکاند تو را (سگ ولگرد) گوشه‌ی واقعیتت انسان
بیت‌هایت پر سیاهی شد مرد در خود دویده [آی‌آقا]
بس کن این حرفهای درهم را باغ پرگل نمی‌شود زندان

[ ۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ هادی نژادهاشمی (ه.مبهوت) ]

۱-

در آبی دامنت کبوتر می شد
فواره ی نبض یک صنوبر می شد
پرواز نبود و روی دوشش هر شب
دستان تو بود بی گمان پر می شد


۲-

هر صبح کنار دست صرافی بود
دیوانه ی دیدنت به شفافی بود
آواره ی شیفت کاری ات مردی که...
یک بوسه برای کشتنش کافی بود
۳-

بگذار که با گریه تو را تر بکنم
با عشق تو در نبودنت سر بکنم
گفتی که هوای ابری ات می گذرد
خورشید ندیده ام که باور بکنم


( ... )


۱-


چه یک وجب
چه صد وجب
آب را می گویم
چه فرقی دارد وقتی:
دریا هم تو را گریه می کند

۲-

کسی خارج نشود
می خواهم کوچه را بگردم
سایه ام را در همین کوچه دزدیده اند
به همه شک دارم

۳-

عجیب نیست که:
دیوارها مرا به تو پیوند می زنند
وقتی:
آخرین ستاره بن بست
طلوع اولین نشانی ی تو باشد

 

ه.مبهوت

[ ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ هادی نژادهاشمی (ه.مبهوت) ]

هر دم از این باغ بری تازه تر      تازه تری .تازه تری.تازه تر.........

 

 

 

سلام به دوستان خوب و فرهیخته

 

و تبریک روز شعر فارسی به تمام قلم داران این عرصه

آری روز شعر فارسی  است .البته سالروز تولد شهریار

به عنوان روز شعر فارسی انتخاب شده ولی با تمام ارادت خود نسبت به جناب شهریار نمی توانم

از گفتن حرف دلم منصرف بشوم .شهریارابتداعن دارای لهجۀ شیرین و زیبای ترکی است و نیز شاعرمورد علاقه و دوست داشتنی ترک زبانان عزیز کشورمان و داعیه دار شاعران ترک زبان و هموطنان ترک زبان بنده و نیز ایشان را به خاطر تعصب منطقی به زبان زیبای ترکی شاعر ترک زبان می دانند حال در عجبم روزی که روز شعر فارسی است به مناسبت سالروز تولد این عزیز نامگذاری شده.گویا اصلا چهره های ماندگار شعر فارسی چه کلاسیک –چه آزاد در نسل معاصر وجود خارجی نداشته اند یا آنچنان در اعتلای شعر فارس زبانان توفیقی حاصل نکرده اند.جای بسی درنگ و تفکر است که با وجود شاعران بسیار توانایی چون اخوان .شاملو.سهراب.فروغ.حسین منزوی و.....

که خیلی از شاعرا ن نسل بنده وامدار ایشان هستند چرا.............

امیدوارم هموطنان ترک زبان عزیزم که سالهای دانشجویی را مهمان شان بودم و سالهای زیبایی هم بود مردمی که بسیار دوست داشتنی و فهیم و مهمانواز و محترم بودند این برداشت منطقی و شخصی بنده را حمل بر بی ادبی و جسارت به آن عزیزان ندانند و چرا که اگر شهریار سالروز تولدش می تواند روز شعر باشد چرا شعر ترکی که جایگاه ویژه ای هم دارد ......

 

اما توجه عزیزان را به مطلب تکان دهنده ای که دوست نازنینم آقای مهدی شریفی در وبلاگشان درج نموده اند

جلب میکنم .حال قضاوت و نتیجه گیری با عزیزان که چه بر شعر و شاعری و ادب می گذرد:

- وقتی کاملن ناگهانی راهمون رو به سمت "مشهدِ اردهال" کج کردیم یه حس عجیبی تموم تنم رو گرفته بود. داشتم به مقبره شاعری میرفتم که تمام ادبیات جهان ،  ایران رو با اسم اون میشناسن. توی ذهنم خوشحال بودم که امکان داره پام رو جایی بذارم که یه زمانی "سهراب سپهری" گذاشته بود. ورودی شهر خیلی دنبال یه تابلو گشتیم که روش نوشته باشن: "به شهر سهراب خوش آمدید" اما...!!!!

توی سطح شهر هم خیلی گشتیم... دریغ از یه تابلو... از چند نفر پرسیدیم...باور کردنی نیست ولی نمیدونستن آرامگاه سهراب کجاست...!!!!!!!

چقدر سهراب تنهاست... دلم سوخت... یاد شعرش افتادم که میگفت:

اهل کاشانم ، اما

شهر من کاشان نیست

شهر من گم شده است

من با تاب ، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام

با کلی تقلا فهمیدیم که خانه ی ابدی سهراب توی یک مکان مذهبی(( امامزاده)) هست . اونجا از یک مغازه که کلی کتاب و کاست و ... از سهراب داشت پرسیدیم : مزار سهراب کجاست؟

گفت : یه کم جلوتر ، پیش سرویس بهداشتی...

بغض کرده بودیم...  چهارنفرمون...   رسیدیم...  چقدر تنها بود...   زدیم زیر گریه... مردم میومدن و بخاطر تسلای ما روی قبر فاتحه میخوندن...  میرفتن...  بدون اینکه بفهمن توی این خاک چه کسی خوابیده...  دردمون بیشتر میشد... 

آخ....

.

.

.

[ ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ هادی نژادهاشمی (ه.مبهوت) ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

گرفتار وحشت زده مبهوت از شعبده زیستن . . . ---مارگوت بیگل.--- . . هادی نژادهاشمی . . . .سبزوار---فوق لیسانس حقوق---آموزگار . . . آثار::مجموعه پنجاه غزل (دیوارها کلید نمی خواهند) چاپ انتشارات شاملو
صفحات اختصاصی
امکانات وب